
گاهی آنقدر بدم می آید... که حس می کنم باید رفت!
باید از این جماعتِ پرگو گریخت!
واقعا می گویم...
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا!
حتی از اسمم! از اشاره، از حروف...
از این جهانِ بی جهت، که مَیا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا...
گوشه ی دوری گمنام،
حوالیِ جایی بی اسم...
بی اسمِ خودم اشاره به حرف!
بی حرفِ دیگران، اشاره به حال!
بعد بی هیچ گذشته ای...
به یاد نیاورم از کجا آمده؟ کیستم؟ اینجا چه می کنم؟
بعد بی هیچ امروزی..
به یاد نیاورم، که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست!
گاهی واقعا خیال می کنم،
روی دست خدا مانده ام!
خسته اش کرده ام!
راهی نیست...
باید چمدانم را ببندم،
راه بیفتم... بروم...
و می روم..
اما به درگاه نرسیده از خودم می پرسم:
کجا... ؟!
کجا را دارم؟! کجا بروم؟!
سیدعلی صالحی
سلام میلاو بانو.
منم این حسو گاه و بیگاه پیدا میکنم.
ولی کلا زیاد رو نمیدم بهش
ای جا ا ا ا انم سلام گلم...خوبین شما?


کار خوبو شما میکنی...منم سعی میکنم بهش رو ندم
مرسی عزیز دل از همراهیتون
سلام عزیزم حرفات خییییییییییلی حال و هوای دل منو داره ...مرسی
ممنونم خانومی...خیلی لطف دارین ...چقد خوب که هم فکریم...
شاد و موفق باشی