سلام
فکر کنم از این به بعد باید اسم پست هامو بذارم روزهای خوب من
دیروز که کار accessرو به
استاد تحویل دادم که خدارو شکر درست بود دمم گرم (آخه office
رو هنوز
خوب بلد نیستم )بعد کلاسم تا پارک پیاده رفتیم تو مسیرم خیلی خندیدیم (فکر کنم این
هوای مطبوع بهاری تو روحیه هممون تاثیر گذاشته .یه جورایی خدارو شکر چشم شیطون کر
:دی چه جوری بگم یه حس خوب و شادی رو
داریم که نه تنها من فکر میکنم تو اکثر افراد تاثیر گذاشته میشه این رو از رفتارشون فهمید چند وقتیه متوجه شدم راننده ها آروم شدن دیگه مثل قبل
بووووووووقـــــــــــــــــــ نمیزنن جدیدا از یه کارشون خوشم اومده خیلی با احترام صبر میکنن که من یا هر پیاده رودیگه ای اول از خیابون رد بشیم بعد حرکت میکنن و این به نظرم خیـــــــــلی خوبه)
خب حالا امروزو بگم تو شرکت که خبر خاصی نبود تا عصر اونجا بودم بعد
به ملینا زنگیدم که ببینم برنامش واسه کادو مامانش چیه گفت یادش شده هرچند طفلی حق داشت
آخه قرار بود امشب براش خواستگار بیاد .خلاصه گفت آقای عباسی میخواد بره خرید منم
باهاشون برم که منم قبول کردم و بعد یه ساعت اومدن دنبالم با هم رفتیم بازار گل که
اونجا فقط تونستم چند تا گل واسه باغچه بخرم آخه گلای آپارتمانی شیکی نداشتن از
اونجا رفتیم گل فروشی رضوی دوتا گلون گل واسه عزیزم خریدمو آقای عباسی هم چند شاخه
گل رز واسه خانومشونو ملینا و عروسشون خریدن و یک شاخه گل هم برای من (خدای من خودت حفظشون کن خدایی خیلی مرد
نازنینیه.تو این هشت نه سال نشده یکم از این محبتشون کم شه .امیدوارم همیشه
کنار خونواده خوبشون بهترین روزهای زندگی رو تجربه کنن ) از اونجا هم یه سر رفتیم
خونشون تا من ملینا و خانوم عباسی رو ببینم و بعد آقای عباسی منو رسوندن آخرین
امیدم .اولش گلا رو قایم کردم مامان نبینه تا آبجی و بابا که اومدن هی یکی یکی میاوردمشون مامان که خیلی
خوشش اومده بود یعنی اینطور میگفت امیدوارم واقعا خوشش اومدهباشه آخه با وسواس
خاصی انتخابشون کردم.خدایا نگهدارش باش
این هم از این روز های خوب من
همیشه شاد و موفق باشید عزیزم
روز مادر رو هم به مادرگلتون تبریک میگم
سلام خانومی
ممنونم.روزهای خوبی رو پیش رو داشته باشی
موفق باشی